تبليغاتX
آسمان آبی


آسمان آبی

یادداشت های مهدیه پوریادگارخبرنگار واحد مرکزی خبر

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ 

                                       هفت رنگش می شود هفتاد رنگ...



من کوبیدمش به سنگ...شما هم بکوبید....

 



نوشته شده در دوشنبه 1391/03/01ساعت 16:22 توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر|

سلام

این روزها تمام زندگیم شده کار یا فکر کردن به کار...طوری که آسایشم بهم خورده دستکم سه شب توی هفته گذشته ساعت 23 و 24 آمدم خانه یعنی روزی 16-17 ساعت کار...احساس می کنم دارم فرسوده می شوم...کارها و گزارشها زیادی وقت گیر شده اند....توی هم می پیچند و سر آخر دور روح تو می پیچند...کاش می دانستم چه می خواهم از این دنیایی که پا درش گذاشتم....احساس می کنم هنوز کشف نکرده ام از زندگی چه می خواهم؟ بیکاری یک جور خسته ام می کند...کار کردن زیاد یک جور روحم را می فرساید...بی خیالی رنجم می دهد...حساسیت در کار دارد از پا می اندازدم...دیگران توصیه می کنند بی خیال باش ....چقدر حرص می خوری ...حرص نخور....اما چکار کنم ؟ تقصیر من چیست که از اول مسئولیت پذیر بار آمده ام ،متاسفانه! و حالا باید حرص کم مسئولیتی یا بی مسئولیتی دیگران را بخورم...کاش من هم مثل خیلی ها اعتقاد به کیفیت و کار خوب نداشتم...!کاش من هم باری به هر جهت بودم...! کاش من هم به کارم به عنوان الویت چندم زندگیم نگاه می کردم...کاش این کار من هم مثل بعضی ها کار چندمم بود و برایم مهم نبود که چه بشود و چه نشود...کاش من هم با پارتی و سفارش آمده بودم قدر موقعیتم را نمی دانستم... کاش ...کاش....اصلا ولش کن بگذار از کاشهای مسخره ای که نمی توانم به آنها عمل کنم حرف نزنم....نمی دانم شاید این نوشته هم از سر خستگی بود....

-------------------

پی نوشت: خدایــــــــــا ! دستم به آسمانت نمی رسد اما تو که دستت به زمین می رسد ... "بلندم کن

 
نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/27ساعت 22:34 توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر|

چند می گیری دل کسی و شاد کنی؟ 

پی نوشت1: خدایا توانم بده تا شادی دیگران را علت باشم نه شریک و غمشان را شریک باشم نه دلیل...

پی نوشت2: آی بعضی ها! تورو خدا دست از مچگیریهای احمقانه بردارین و بچسبین به کارو زندگیه خودتون....دنیا کلش بی ارزشه برسه به این مسخرگیهایی که ما بهش دلش خوش کردیم!

پی نوشت 3: امروز دخترکوچولوهای دبستانی با انرژی بی نظیرشون و با صداقت فوق العادشون بی نهایت شادم کردن....احساس کردم برگشتم به 8 سالگی....!

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/25ساعت 17:19 توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر|

می خواهم بنویسم از زن همان موجودی که گاهی می شود مادری دلسوز همان که نه شب خواب دارد نه روز از غم فرزند ...از دلشوره هایی که شب و نصف شب به روحش خیمه می زند... آنقدر دلسوز است که گاهی وقتها لقمه از دهان خودش می گیرد و در دهان فرزند می گذارد...گاهی  می شود خواهر... دلش می تپد برای برادر ...حاضر نیست خاری در پای برادرش بنشیند...همواره دعاگویش است...و خواهان موفقیتش....گاهی در نقش  همسر...برای شوهرش دل می سوزاند ...همه سعیش را می کند که بین زندگی و حالا اگر کاری دارد تعادل ایجاد کند...فضایی گرم و دلنشین در خانه ایجاد کند...در مقابل کمی ها و کاستی های زندگی صبر می کند و صبر می کند....و گاهی می شود دختر...همان که عاشقانه پدر و مادرش را دوست دارد ... گرما بخش و شیرین زبان خانه است...و با قلب رئوفش عشق می پراکند....و...... و حالا سئوالم اینجاست....! چرا ؟ چرا برخی آقایان اینقدر نگاه بدبینانه ای به زنها دارند؟ چرا فکر می کنند آنها حقشان را خورده اند یا دارند می خورند؟ مگر نه اینست که این زن یا همسر توست...یا خواهرت یا مادرت و یا دخترت؟ و یا اگرنه؟ مادر ، خواهر، همسر، دختر دوستت یا همسایه و همشهری و .... است.........چرا گاهی وقتها توی صفها رعایتش را نمی کنی؟ چرا وقتی منتظر تاکسی است تو چون آقا هستی و زورت و رویت   بیشتر است زودتر می پری و سوار تاکسی می شوی؟ چرا تو که قدت بلندتر است به شکرانه قد رعنایت گاهی وقتها جلویش قد می کشی و نمی بینی که چطور پشت سرت دارد بال بال می زند تا کارش را انجام دهد؟ یا در جمعهایی که خانمها و آقایان تداخل دارند چرا رعایتش را نمی کنی؟و...... اینها را فقط گفتم که کمی با همدیگر بنشینیم و راجع به برخی واقعیتهای فرهنگی جامعه امان فکر کنیم و بحث کنیم....نه اینکه بگویم خانمها همه مبرا از اشتباه و گناه و ....هستند که ماها هم 100 درصد اشکالات خودمان را داریم....اما به بهانه روز زن کمی در مورد زنان جامعه امان بیشتر بیندیشیم و واقع بینانه تر فکر کنیم.... شاید نیاز باشد کمی مهارتهای اجتماعی از سوی هر دوجنس بالاتر برود... 

یاد دوستی بخیر که می گفت : زن بودن کار مشکلی است...مجبوری همانند یک بانو رفتار کنی...مثل یک مرد کار کنی....شبیه یک دختر جوان به نظر برسی و مثل یک خانم مسن فکر کنی....! 


نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/21ساعت 21:24 توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر|

سلام


من آمدم با دلی که قرار گرفت.....


نوشته شده در یکشنبه 1391/02/17ساعت 17:30 توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر|

وقتی که تهی می شی از همه چیز و فقط این غمه که توی چشمات ، توی دلت ، توی سرت و تو قلبت ذوق ذوق میکنه....ودلت می خواد یه جایی باشه که بری بشینی و نم نم نم نم اشک بریزی تا شاید غمهاتم با اشکات آب بشه و پایین بریزه...یادمه دوران دانشجویی وقتی دلم پر از غصه می شد ، لعنت می فرستادم به شلوغیه خوابگاه که ای خدا بگم....چه وچه که چرا اینجا یه گوشه خلوت و دنج نداره که آدم بره ساعتی با خودش خلوت کنه و بار غمش و کمی سبک کنه....اما حالا احساس می کنم که اونقدر همه جا شلوغه که هیچ جای شهر به این بزرگی نیست که تو بری با خودت خلوت کنی ....اصلا...اصلا دلت با این شهر حرفش نمیاد...دوست نداره اینجا حرفاش و بزنه...آخه بخوای بزنی به کی بزنه؟! به همه اونایی که چشم دیدنت و ندارن و می خوان سر به تنت نباشه؟! به آدمایی که زندگی خرچنگیشون از انسانیشون پیشی گرفته؟! (خرچنگها وقتی توی گودالی گیر می افتن اگه یکیشون بخواد خودش و از گودال بالا بکشه و نجات پیدا کنه ، دیگر خرچنگها نه تنها خودشون و نمی کشن بالا که نجات پیدا کنن....بلکه اونی رو که داره بالا می ره پایین می کشن!) به کسایی که تو رو شکل ماشین می بینن در جهت رسیدن به هدفهاشون؟! یا به کسایی که از آدمیت فاصله گرفتن و کینه شتری دلهاشون رو سنگی کرده.... به کی حرف بزنی ؟ به کی؟! 

اما خدا خیر بده به معلم دبستانمون که درس ضرب المثلهامون رو به ما دادن....همونجا که می گفت پایان شب سیه سپید است....! توی این ظلمات دنیا خداروشکر که نقاط سپید هست...همونایی که در معدود نقاط دنجی که گیر میاری یه لحظه انرژی مثبت بودنشون مثل خنکای نسیم به مغز آشفتت می خوره و عطر خوش امید فضای قلب خسته از تپشت رو حال و هوایی تازه می بخشه....اینا همه رو گفتم که بگم می خوام برم پابوس امام رضا....می خوام برم ازش تشکر کنم بخاطر وجودش ، بودنش، بخاطر همه احساسات خوب و انرژی های مثبتی که به قلبمون می بخشه ....و بخاطر همه گره گشایی هایی که می کنه....قربونش برم که چند ماه پیش وقتی جواب آزمایش به دست از این متخصص به اون متخصص می رفتم و......هیچ جواب امیدوار کننده ای نمی شنیدم ، تا اسمش و آوردم ورق برگشت و همه چیز چرخش 180 درجه ای کرد....طوری که مات و مبهوت موندم و نمی دونستم بخندم ، گریه کنم ، بپرم هوا؟! چیکار کنم.....می خوام برم پیش اون پادشاهی که غریبه ولی همه همه امون رو در آغوش لطف و کرامتش گرفته ....می خوام برم پناه بگیرم در مامن امن بارگاه پر جلال و جبروتش.....آمدم ای شاه پناهم بده...........خط امانی به گناهم بده...............

 


نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/13ساعت 15:28 توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر|

می خوای بخواه نمی خوای نخواه! این قانون نانوشته ایه که بین ماها و اونها و همه ها کل یوم!!   رایجه! به یارو می گی بابا این چه وضع فوتبال؟! دروازه بون این تیم به ظاهر حرفه ای که فلان میلیاردتومن دستمزد گرفته،  اندازه دروازه بون محله ما هم دلش واسه دروازه تیمش نسوخته ها!!!!!   می گه همینی که هست می خوای بخواه نمی خوای نخواه!

 می گی خب این کاری که تو می خوای انجام بدی  برنامه ریزی قبلی می خواد فلان زیرساخت و بهمان امکانات رو می خواد می گه، همینی که هست می خوای بخواه نمی خوای نخواه!

می گی خب اینجوری نمی شه که کار پیش بره از پیشرفت میشرفتم! به این زودیا خبری نیستا! حالا می خوای برنامه 4 ساله بنویس می خوای شونصد ساله و چهرصد ساله!! می گه.... 

می گی هر چی حساب کتاب می کنم نه با جیب خودم نه با جیب دخترخالم! نه با حقوق  سرماهم نه با هیچی ایه دیگه جور در نمیاد  این تورمهای این روزها...گرونیه خلاصه! پوستمون لهیده شده از این اوضاع گرون دره!!! می گه همینی که هست می خوای بخوای نمی خوای ....نمی خوای برو بمیر تا گونی هم گرون نشده!!!!!!!گفته باشم ممکنه قیمت جهانی ایه گونی هم بره بالا! پس از این فرصت استفاده کن برو بمیر لااقل!!

می گی ...اصلا هیچی نمی گی...ساکت می شینی یه گوشه...می گه هان ! چه مرگته نشستی یه گوشه منو نیگا نیگا می کنی....! همینی که هست می خوای بخواه نمی خوای نخواه....! می گی ای بابا!!!!!! مگه من...

پی نوشت: همینجوری...

 

نوشته شده در شنبه 1391/02/09ساعت 15:58 توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر|

سلام

امشب نمی دونم چی شد یهویی رفتم سراغ مطالب قبلی وبلاگم و البته برخی نظرات گذشته شما...با خودم فکر کردم اینجام یواش یواش داره می شه یه کتابچه تاریخ از زندگی ...روزهایی که از خوشحالی سر از پا نمی شناختم، روزهایی که با بغض پای کامپیوتر می اومدم و می نوشتم و می نوشتم تا سبک شم...روزهایی که از دست بعضی نفرات دلگیر و یا عصبانی بودم و....و....در این میون نظرات پر مهر شما بود که خیلی وقتا آرومم کرده بود، بعضی وقتا شور و نشاطم رو بیشتر کرده بود...و....واقعا زندگی داره خیلی زودتر از اونیکه فکرش و می کردم می گذره....و جالب اینجاست که تغییر شگرفی هم توش اتفاق نمی افته و روی یک خط صاف داره سیر می کنه....با وجودیکه کارم یک کار اکتیو هست و خودمم اگه اغراق نباشه آدم پر هیجانی هستم! اما انگار همه این افت و خیزها در جهت همون خط صاف داره پیش می ره! خیلی وقته که منتظر یه اتفاق خوبم...شاید 7-8 سال! اما نمی دونم چرا اون اتفاق خوبه نمی افته! و اون تغییر شگرفه که من انتظارش و می کشم قرار نیست رخ بده! مشکلات همون مشکلات یک دهه پیش ! دلخوشی ها همون دلخوشی های سابق...البته ناشکری نیاشه ولی شاید دلخوشی هام نسبت به قبل کمتر شدن...متاسفانه احساس می کنم روحیم نسبت به قبل کمی پایین اومده که باید تلاش کنم درستش کنم...خلاصه مطلب اینکه زندگی داره مثل برق و باد می گذره ...چند روز پیش به دوست پزشکی که جای پدر بزرگم حساب می شه خندیدم و به شوخی گفتم خوبه سالها داره به سرعت و پشت سرهم می گذره ولی یه خوبی داره و اون اینکه ما مثل شما پیر نمی شیم!!! و اون با لبخند تلخی جواب داد این سیر زندگی ایه انسان هست که به سرعت می گذره و من از این حرفش خنده روی لبم خشک شد! چکار کنیم به نظرتون از این چند روز عمر یک فیضی ببریم؟!

نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/06ساعت 21:48 توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر|

دو سه روز گذشته فرصتی پیش آمد تا با چند نفر از همکاران سفری داشته باشم به شهرستان ایذه در استان خوزستان...

سفر دل انگیزی بود ...طبیعتی بی نظیر که تا حالا فقط توی فیلمها دیده بودم! کوههای سر به فلک کشیده که ناخوداگاه آدم را یاد ایران باستان می انداخت...با پوشش گیاهی خاص شامل درختان بلوط و... که منظره بسیار چشم نوازی ایجاد کرده بود...و چه پیشرفتهای شگفت انگیزی حاصل شده بود در آن منطقه از کشورمان ...وجود سدهای کارون که حالا به شماره 4 رسیده اند ،نا خودآگاه آدم را وادار می کرد سر تعظیم بر صنعت سد سازی کشورمان فرود بیاوریم...و آبهای جاری که همه شاخه ای از رود کارون بودند که رنگشان به یک  لاجوردی خوشرنگ  می زد...از طبیعتش نپرس که عجیب ، عجیب شگفت انگیز بود...دشت سوسن ، ده ثریا ، بی نظیر بودند ....بی نظیر...گندم زارهایی که عرض و طولشان پیدا نبود و تا چشم کار می کرد سر سبزی و زیبایی بود و روستاهایی که کوچه نداشتند و تو باید می زدی از بین سرسبزی ها و درختان خودت را از این سو به آنسو می رساندی...و معماری بسیار ساده ولی اصیل خانه ها که با سنگهای موجود در همان روستا ساخته شده بودند و بی هیچ پیرایه دیگری...بسیار تصاویر دلنشین دیدم ...اما ماندگارترین و زیباترین تصویری که در ذهنم برای همیشه یادگار ماند ، زنهایی بودند که با یک صمیمیت خاص لب  چشمه ای بسیار زیبا با آبی بی نهایت زلال یحتمل مثل قلبهای پاکشان و در سایه درختانی که بهشت را پیش چشمانت تصویر می کرد نشسته بودند و داشتند لباس می شستند و اردکهای بسیار خوشرنگ و چاق وچله توی آب با اعتمادی خاص به روستاییان پشتک وارو می زدند... ودشتهای گلی که از تلفیق  شقایق با گلهای زرد و بنفش به وجود آمده بود عجیب آدم را مسحور می کرد...  دیدن این همه زیبایی  ناخودآگاه شاعرت می کرد...احساس می کردم دارم تصویر واقعی شعر در گلستانه سهراب را بعد از سالها از نزدیک می بینم....

     دشت‌هایی چه فراخ! کوه هایی چه بلند!
     در گلستانه چه بوی علفی می آید!

     من در این آبادی
     پی چیزی می‌گشتم
     پی خوابی شاید
     پی نوری
     ریگی
     لبخندی

     راه افتادم
     یونجه زاری سر راه
     بعد جالیز خیار
     بوته های گل رنگارنگ و فراموشی خاک

     ظهر تابستان است
     سایه ها می دانند
     که چه تابستانی است

     سایه هایی بی لک
     گوشه ای روشن و پاک
     کودکان احساس!
     جای بازی اینجاست

     زندگی خالی نیست
     مهربانی هست
     سیب هست
     ایمان هست

     آری تا شقایق هست زندگی بایدکرد



     در دل من چیزی است
     مثل یک بیشه ی نور
     مثل خواب دم صبح

     و چنان بی تابم
     که دلم می خواهد
     بدوم تا ته دشت
     بروم تا سر کوه

     دورها آوایی است
     که مرا می خواند....

   

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/04ساعت 7:34 توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر|

نمی دانم چرا بعضی وقتها بدون اینکه علتی را بیابی فکرت یک جا جمع نمی شود! تردید داری به همه چیز و یک علامت سئوال بزرگ نمی گذارد تو به چیزهای دیگر و رویدادهای دیگر ذهنت بیندیشی...سئوالت تبدیل می شود به یک دلشوره مرده شور برده! که توانایی این را دارد که مثل خوره به جانت بیفتد و تمام سلولهای مغزت را از هم جدا کند و روی زمین بپاشد! به همین سادگی! دستکم اینجور مواقع از خودت بیزار می شوی...هیچ چیز جواب سئوال همیشه بی جوابت نمی شود...و باز دلشوره ای عجیب می شود تمام خوردوخوراک روح خسته ات! از خستگی گفتم...چرا این خستگی تمام نمی شود؟! چرا میان جانت جا خوش کرده است...چرا خوابیدن  راه رفتن ورزش کردن هیچکدام توانایی این را ندارد که ذهن خسته ات را آسوده کند...رها کند از اینهمه روزمرگی که حالا دارد تبدیل می شود به روزکشندگی! بی جواب است ...بی جواب...اصلا اگر قرار بود جواب داشته باشد که سئوال نمی شد!!!


پی نوشت:  به دریا شکوه بردم از شب دشت،وز این عمری که تلخ تلخ بگذشت،به هر موجی که می گفتم غم خویش،سری میزد به سنگ و باز می گشت

 


نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/30ساعت 7:17 توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر|


آخرين مطالب
» گر نکوبی....
» روحی که فرسوده می شود....
» چند می گیری...؟
» چند کلمه ای به بهانه روز زن
» آرام دل...
» تهی
» قانون فوق مدرن!
» اشکها و لبخندها
» سفرم به دل طبیعت...
» سئوال بی جواب...!
Design By : Pars Skin